شعر از : عبدالله په‌شێو شاعر ملی کورد
ترجمه از: حسن ایوب زاده

قطار

چو ماری در تعقیب،
پیچان سوت میکشید،
شب- بوی هماغوشی
بوی پائیز،
بوی شعر،
بوی باران میداد.

گفت:
'' نامم بیئاته است''
سکوت کردم
او هم خاموش.
سیگاری به کف .
گیراندمش
سیگار لای انگشتانش خاکستر و
من خاکستر
آرام، میان لبهایش به سیگاری بدل گشتم
چرتکی زد.
دست نرمش به سان
نا‌مه‌ای سری
که از وقوع توطئه‌ی کودتائی خبردهد
در دستانم جای گرفت، فسرد!
سرش را به سان شعری
آرام آرام خم کر د
شانه‌ام بود چو دفتری
مشتاق نشستن
شعری بر آن!

خواب درربودش.
تا به سحر
من نیز چو بازرگانی
برگشته از سفر ،
در درازای شب سرد
زیور
درون کیسه‌‌ی
رویاهایش را شمردم

بگاه سحر که‌
قطار صرع زده
بر زانوان پراگ نهاد سرم
بئاته – ملکه خفته-
بیدار گشت:
گوتن مورگن ! ( روزبخیر)
گوتن مورگن! ( روز بخیر)
جامه‌‌دانش ببر، پیاده گشت
نه نشانی ، نه وداعی!

آوخ ! بئاته..
کاش میدانستم
در طول شب سرت برشانه‌ی چه‌کسی بود!
کدامین سوارکار بلند بالای
تا به سحر میهمان رویاهایت بود
ئاوخ! بئاته…