به نام خالق عشق

 قالب های پیچك - سری سوم pichak.net

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتنِ غرورم به تو مدیونم

تو که حرمتو شکستی

پای عهدت ننشستی

گرچه بازم، تو نیازم، لحظه هامو بَد می بازم

به تو مدیونم...

واسه این چشای خیسم، به تو مدیونم

این که از غم می نویسم، به تو مدیونم

این که بی جونم و سردم،

این که بی روحم و زردم،

پیِ آرامشی که بُردی و من پِیِش می گردم

به تو مدیونم، به تو مدیونم، به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم منو دادی به این بها، بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم شکستی حرمتِ شب و من و ماه

به تو مدیونم کم آوردی و رفتی اولِ راه

به تو مدیونم عزیزم واسه این حالِ مریضم

اگه مثلِ برجِ سنگی جلویِ چشات می ریزم

به تو مدیونم، به تو مدیونم، به تو مدیونم

به تو مدیونم و دِینَمو ادا می کنم حتما

نِشونِت میدم چه رنجی داره هر چی کردی با من

واسه این که تو خجالتِ محبتات نمونم

جونمم میدم و می بینی پایِ حرفمم می مونم

....

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار

می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم

می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای متن های تسلیت که فردا برایم

می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...

 

توی روزگاری که دل واسه ی شکستنه

قیمتِ طلایِ دل قدرِ سنگ و آهنه

بینِ این همه غریبه یه نفر مثلِ تو میشه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟

با صبوری با منِ دلخسته سازش می کنه؟

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سَر بکنم

نمی دونم بعدِ تو من کیو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم؟

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی این ابر سپید٬

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟؟؟

نه به باد٬ نه به آب٬ نه به برگ٬

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام٬

نه به این خلوت خاموش کبوترها٬

من به این جمله نمی اندیشم!!!

من مناجات درختان را هنگام سحر٬

رقص عطر گل یخ را با باد٬

نفس پاک شقایق را در سینه کوه٬

صحبت چلچله را با صبح٬

نبض پاینده هستی را در گندم زار٬

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل٬

همه را می شنوم... می بینم...

من به این جمله نمی اندیشم!!!

به تو می اندیشم.......

ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تو می اندیشم!!!

همه وقت٬ همه جا٬

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!!!

تو بدان این را تنها تو بدان٬

تو بیا... تو بمان با من تنها٬ تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز...

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر٬ تو ببند٬ تو بخواه٬

پاسخ چلچله ها را تو بگو٬

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست...

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش..........................


 

 

می نویسم٬ می نویسم از تو

تا تنِ کاغذِ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بُگذارد

گریه این گریه اگر بُگذارد

با تو از روزِ اَزَل خواهم گفت

فتحِ معراجِ ازل کافی نیست

با تو از اوجِ غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هقِ تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامشِ دریا برسی

تا تو در همهمه٬ همراه سکوتم باشی

به حریمِ خلوتِ عشق تو تنها برسی

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن بِبَری

تا تو تکیه گاهِ امنِ خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدارِ خودِ من ببری...

 

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن...

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق...

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن...

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن...

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن...

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد...

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن...

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن...

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

تو چشات باید شنا کرد مثِ دریا

تو رو خوب باید شناختت مثِ زیبا

شعرتو باید طلا کرد مثِ پاییز

شبتو باید دراز کرد مثِ یلدا

تو نگاه میشه سفر کرد مثِ مجنون

دلو میشه در به در کرد مثِ لیلا

عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه

که همش قد میکشه زود میره بالا

تو مقدس و زلالی مثِ سوگند

روشن و غرق امیدی مثِ فردا

تو سفیدی مثِ برفای زمستون

تو وسیعی٬ مثِ جنگل٬ مثِ صحرا

پُرِ التماسو٬ تو نمی دونی

پُری از ولی٬ اگر٬ نمیشه٬ اما

قبله ی اول و آخرم چشاته

چه کنارم باشی چه٬ اونور دنیا

مثِ سمفونی٬ مثِ نت٬ پُر رازی

مثِ برفِ اولِ ژانویه٬ زیبا

رفتنت یه طعمیه شبیهِ رویا

تو رو به خدا قَسم دیگه سفر٬ نه

لااقل اگه میری نرو تو تنها...

 

 

 

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من

كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدا را بس كن اين ديوانگی ها


 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم...

اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی...

اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی...

میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماهِ شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راهِ سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی...

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

 

نیستِش.... نمی دونم کجاست...

چه می کُنه... ولی می دونم که نَدارمش...

هیچ وقت نخواستم که تُو رو با چشمات به یاد بیارم...

نمی خواستم که تُو رو٬ توی گُم ترین آرزوهام ببینم...

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم...

آخه حال و هوایِ پریشونیِ تو رو نداشتم...

تو گیر و دارِ...... نبودم.....

ای بابا...

دلِ تو٬ هیچ... حالِ اون٬ خوش...

اِی بی مُروّت.....

دیگه دلی می مونه که مثلِ دلِ کبوتر بتپه

که با شما از جون و زندگیش بگه؟؟؟

بگه که:

هنوز زندَست... هنوز زندَست... هنوز زندَست...

اگه صدا صدایِ منه... نفس اگه نفسِ توه...

بذار که اون خوش غیرتاش بدونن

که دل دله و با این...

دیگه دل نیست... دیگه دل نمی شه...

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه....


 

اینو بدون...

بدون براش مهمی...

اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری برمی گرده و

با عجله می یاد سمتت:

بدون براش عزیزی...

اگه روز دیدی وقتی داری می خندی برمی گرده و نگات

می کنه:

بدون واسش قشنگی...

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و

میاد باهات اشک می ریزه:

بدون دوستت داره...

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی

ترکت می کنه:

بدون عاشقته...

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی

برات فقط سکوت می کنه:

بدون دیوونته...

اگه یه روز دیدی که از نبودنت داغون شده:

بدون براش همه چی بودی...

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله:

بدون بدونِ تو می میره...

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده:

بدون بدون تو مرده.......

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه

سفید روش کشیدن:

بدون واسه خاطر تو مرده..........!!!.........

من یه دختر غریبه توی شهر آدمک ها...

مثل آدم های قصه واسه خیلیا معما...

مثل قطره های بارون گریه هر لحظه باهامه...

توی بی حاصلی عمر سیب سرخ لحظه هامه...

پر دانایی اوجم خالی از قدرت پرواز...

پرم از لحن کبوتر تهی از دانش آواز...

گنگ یک سکوت زردم سردم از نگاه مردم...

مثل چهره ی حقیقت طرح از پناه مردم...

شروع زندگیمون نقطه پایان گل هاست...

کسی باورش نمی شه قهرمان یک زن تنهاست...


 

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟

چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...


 

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ

عشق یعنی خواستن٬ لَه لَه زدن

عشق یعنی سوختن پر پر زدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی لحظه های بی قرار

عشق یعنی صبر یعنی انتظار

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی آرزو یعنی امید

عشق یعنی روشنی یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

عشقِ یعنی رد شدن از مرز اوج

 

 

سلام خدمت همه شما دوستان و عاشقان

فرا رسیدن روز عشق رو به همه شما تبریک می گم

امیدوارم همیشه و در کنار هم بمونید و عاشق باشید

امیدوارم همه شما در زندگی عشق داشته باشین

امیدوارم همیشه عاشق باشید و عاشق بمانید

با آرزوی بهترین ها برای شما...

در آتش نگاه تو تبخیر می شوم

بارانیم ز شوق تو٬ تکثیر می شوم

حرفی٬ گلایه ای٬ غزلی٬ لب فرو مبند

در دامن کلام تو تعبیر می شوم

گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود

وقتی من به پای تو زنجیر می شوم

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بی تو از وجود خودم سیر می شوم

از ابرهای خسته٬ باران امید نیست

در بارش نگاه تو تطهیر می شوم

شاید هنوز قافله ای در پی من است

تا در کجای عشق زمین گیر می شوم

گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست

گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم...


 

چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه؟

وقتی هیچ کس نمی تونه غصه هامو بنویسه!

چی بخونم وقتی قلبت منو از تو قصه رونده؟

وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده!

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره؟

وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره؟

وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره!

وقتی توی آسمونم چشمکِ ستاره ای نیست!

وقتی که برای بغضم جُز شکستن چاره ای نیست!

چی بخونم وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدید!

وقتی غربتِ صدامو کسی غیرِ تو نفهمید!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!!!


 

یه ترانه هَس تو قلبم که هنوز نخونده مونده

فکرِ خوندنِ یه حرفش همه عمرمو سوزونده

تا حالا هر چی که داشتم٬ سرِ خوندنش گذاشتم

صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم

اگه اون ترانه باشه٬ هیچ دلی تیره نمی شه

دیگه هیچ نگاهِ خیسی به افق خیره نمی شه

وقتی اون شعرو بخونم پرده ها رو می سوزونم

دستارو به سیبِ سرخِ باغِ قصه می رسونم

ای نفس! تا تهِ جاده ی صدا حوصله کن!

اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!

ای ترانه ی مقدس! مقصدِ پاکِ سفر باش!

از تو قلبِ بی قرارم پَر بگیر! معجزه گر باش!

ببین آغوشِ امیدم رو به تصویرِ تو بازه

گوش بده! حتی خیالت واسه من ترانه سازه

بیا تا قالیِ کهنه دوباره به گُل بشینه

بیا تا چشمای خیسم این شکفتنو ببینه

بیا تا صدا سکوتِ کهنه رو نکرده باور

بیا تا این دلِ خسته نزده به سیمِ آخر

ای نفس! تا تهِ جاده ی صدا حوصله کن!

اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!

 

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید...